شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1390

در محضر خدا

گاهی وقتها در خلوت خود فکر می کنم ، روز قیامت فرا رسیده است و من در محضر خدا ایستاده ام و خداوند به همراه پیغمبر (ص) و حضرت علی (ع) و ائمه معصومین در حال تماشای فیلم زندگی من هستند . در لحظاتی از فیلم که گناهان بزرگی مرتکب شده ام و اعمال شیطانی از من سر زده است ، عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند و از شدت شرمندگی و خجالت سرم را پایین می اندازم و ژستی پشیمان به خود می گیرم و گاه گریه و التماس می کنم .
بعد روزی را تصور می کنم که خداوند گناهان مرا بخشیده و من در بهشت برین هستم و با آسایش و آرامش زندگی می کنم . ولی هراز گاهی که از فاصله دور یا نزدیک علی (ع) یا امام حسین را می بینم ، از شدت خجالت رویم را بر می گردانم و سعی می کنم هرچه زودتر از آنجا فاصله بگیرم تا ایشان مرا نبینند ؛ در صورتیکه روزگاری در دنیا ادعا می کردم که شیعه آنهایم و دوست داشتم در بهشت زیارتشان کنم.
فکر می کنم لیاقت بهشت تو را ندارم ؛ بهشت هم به شرمندگیش نمی ارزد .
گاهی وقتها فکر می کنم که مرده ام و زیر خرواری خاک مدفون شده ام ، آنجا فقط من هستم و اعمالم ! هر چه می اندیشم فقط اعمال زشتی را می بینم که اینک وبال گردنم شده است .
گاهی وقتها چه فکرهای بدی می کنم !

پنجشنبه 19 اسفند ماه سال 1389

افکار کیمیایی

افکار کیمیایی متن خاطره انگیزیست که حدود هشت نه سال پیش در کرمان نوشتم واز طرف بچه های کانون فیلم برای نشریه ای برگزیده شد که قرار بود در ادامه سری نشریه های متوقف شده سینما- بهشت کانون فیلم دانشگاه شهید باهنر کرمان تهیه شود . مثل همیشه با اشکالات بودجه ای مواجه شد و این قضیه انقدر به درازا کشید که من از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و هنوز هم نمیدانم که سرانجام این شماره از آن مجموعه به چاپ رسیده یا نه . اما از آنجا که قصد نداشتم در این وبلاگ از مقالات خیلی قدیمی ام استفاده کنم ؛ این بار به بهانه سیمرغ بهترین فیلم جشنواره فجر یعنی (( جرم )) ، آوردن این متن دوست داشتنی ام را خالی از لطف ندیدم . مثل همیشه این خاطره زیبا را تقدیم می کنم به همه دوستداران سینما ، کیمیایی بازها و کسانی که سیمرغ های جشنواره امسال علیرغم جو ناامید کننده سیاسی کشور به دلشان نشست و کامشان را برای شروع سال جدید شیرین کرد .

بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد ،نه آنچه بدان می نگری .   آندره ژید

چند ماه پیش ، بعد از اینکه یک شب در خواب کیمیایی را دیدم و با او صحبت کردم ، تصمیم گرفتم مقاله ای راجع به او و بهتر است بگویم راجع به رابطه خودم با او بنویسم . اما هر چه می کردم آن احساس که باید مرا یاری می داد تا قلم بردارم و شروع به نوشتن کنم ، درونم ایجاد نمی شد . گاهی اوقات اتفاق می افتاد که بی هیچ دلیلی خاص مملو از کیمیایی می شدم و چیزی باقی نمی ماند که از افکار او لبریز شوم اما اینبار اصلاً گویی او از درونم پر کشیده و رفته بود . کافی بود یک فیلم از او ببینم تا دوباره در من زنده شود ، ولی بدبختانه به فیلم دسترسی نداشتم . سعی کردم با خواندن یکی از  فیلمنامه های او دوباره به آن حالات برگردم که باز هم نشد . این فکر کم کم داشت از ذهنم دور می شد که باز هم برد کانون فیلم مثل همیشه در آخرین لحظات تیر را به هدف زد . یک عکس برجسته از استاد به همراه چند جمله زیبا : (( من با فرامرز و اسفند در بهار آشنا شدم... من اگر دوربین داشتم به نصیحت ها گوش نمی دادم )) من که حتی با خواندن فیلمنامه هیچ حالتی درونم بر انگیخته نشده بود ،اینبار با دیدن فقط یک عکس رویایی و چند جمله کیمیایی دوباره از او پر شدم . احساس سنگینی می کردم . انگار روح او در من دمیده می شد و من از آن لذت می بردم .

محو تماشای عکس می شوم . مثل اینکه او بت من است . مسعود روح و فکر من است . به قول یکی از دوستانم که او نیز ارادت خاصی نسبت به مسعود دارد (( من و او ومسعود یک روح بودیم در سه بدن ))

ظهر به خوابگاه برگشتم و چند ساعتی استراحت کردم .وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود . هنوز در من حضور داشت . در اتاق تنها بودم ، فرهاد ترانه (( مرد تنها )) را می خواند و من زیر نور لامپ شروع به نوشتن جملاتی از فیلمهای مسعود کردم : (( مرد وقتی غم داره یه کوه درد داره )) ، (( مرد تا وقتی آزاده مرده )) ،(( وقتی می رفتی نفهمیدم کی میره ، حالا که اومدی می فهمم کی اومده )) ، (( به چیزی که دل نداره دل نبند )) . (( سلامتی سه تن : ناموس ورفیق و وطن ))

سالهاست که با مسعود آشنایم . اولین بار که دیدمش لباس سیاه به تن داشت و پاشنه های کفشش را خوابانده بود . چشمهایش حکایت از غمی انبوه داشت .پدرم آنقدر به او علاقه داشت که نوار کاست گفتار قیصر را از دوستش گرفته بود و برای ما آورد . من و برادرم آنقدر آن را گوش می دادیم که همه دیالوگ های فیلم را حفظ شدیم و آن دیالوگ ها هنوز با من است و از یادم نرفته : (( خان دایی تو آدمو مایوس می کنی . اگه قراره روزگاره که هر کسی پیر میشه دلش هم کوچیک بشه ، خدایا منو هیچوقت پیرم نکن واسه اینکه اصلاً حوصلشو ندارم .))

اما هیچ فیلمی در زندگی من به اندازه ((گوزنها)) تاثیر نگذاشت . یادم می آید یک روز صبح زود وقتی از خواب بیدار شدم ، چشمم به نوار ویدئوی که روی میز بود افتاد . پدرم بیدار بود . حدس زدم که باید فیلم دیدنی ای باشد . نوار را برداشتم ، نوشته بود ((گوزنها ، بهروز وثوقی،فرامرز قریبیان )) آن را می شناختم .خوشحال شدم و خواب از سرم پرید . تنهایی فیلم را تا آخر دیدم .

گوزنها برایم شعری شد که از هر فیلم و داستان دیگری لذت بخش تر بود . در آن موقع خام بودم ، بعد از آن پخته می شدم و همینطور در سینمای او می سوختم . طرز فکر مسعود درست منطبق بر ذهنیت من بود . انگار او از طرف من فکر می کرد . از آن موقع هر فیلمی که از استاد می دیدم ، گویی آن فکر و آن عقیده سالها درونم وجود داشته و من بی خبر از آن بودم . او از بطن وجود من ، از ضمیر ناخودآگاه من ، صحبت می کرد .

در پی تماشای سینمای کیمیایی ، به دنبال اصول وقوانین نمی گردم . می گویند سینمای او بی منطق ترین سینماهاست که بین حوادث فیلم ، کنش ها و واکنش ها هیچ ارتباط دقیق و معناداری وجود ندارد .

علاقه زیادی به فیلم دارم شاید از سینما زیاد نمی دانم فقط می دانم که مسعود را خیلی دوست دارم و به همین جهت است که همیشه با نام کوچک صدایش می کنم . نمی دانم آیا هر وقت به خاک می نگرم او نیز به سفر سنگ می اندیشد ؟ مطمئنم که اگر اینطور نباشد در حال غزل خواندن است .

پدر ! مرا ببخش . با اینکه همه عشقم به سینما را مدیون تو هستم ، گاهی اوقات دوست داشتم فرزند مسعود بودم . ای کاش او پدرم بود و درس زندگی را خط به خط از او می آموختم . ای کاش مسعود ، بهروز ، فرامرز ، فرهاد و اسفندیار هیچوقت از هم جدا نمی شدند .

به قول خودش : (( دیگه این روزها کسی حوصله قصه گوش کردنو نداره . سه دفعه که آفتاب غروب کنه و سه دفعه که اذون مغربو بخونن ، همه یادشون میره که ما کی بودیم و با چی مردیم . همین طور که ما یادمون رفته .))

 

شنبه 18 دی ماه سال 1389

پرسش همگانی ۲

متنی که در زیر می خوانید چند سطری از کتاب تاریخ جهانگشای جوینی است . داستان یکی از قهرمانان بزررگ ایرانی ؛ این قطعه مربوط به بخشی از تاریخ کشورمان است که شنیدن آن هر انسانی را به حیرت وشگفتی می اندازد . متن را به دقت بخوانید و در نظر سنجی پاسخ دهید که شخصیتی که از او یاد می شود کیست ؟

جوشن از پشت باز انداخت و اسب را تازیانه زد و از کنار آب تا رودخانه ده گز بود یا زیادت . که اسب در آب انداخت و مانند شیر غیور از جیحون عبور کرد و به ساحل خلاص رسید . چون با کناره افتاد ، در شیب همچنان کنار کنار آب بیامد تا مقابل لشگرگاه خود ، و مشاهده کرد که خانه و خزانه و متعلقان او غارت می کردند و چنگیزخان هم چنان بر کنار آب ایستاده .

سلطان از اسب فرود آمد و زین باز گرفت و نمد و زین و قبا و تیرها به آفتاب انداخت و خشک می کرد و چتر را بر نیزه کرد . تنها بود . . . چنگیزخان بدو نگاه می کرد . . . گردون در تعجب مانده می گفت :

به گیتی کسی مرد از این سان ندید

نه   از   نامداران   پیشین   شنید

چنگیز خان چون آن حال مشاهدت کرد روی به پسران آورد و گفت : از پدر ، پسر مثل او باید .

راستی ؛ قهرمان دوران کودکی شما چه کسی بود ؟

اجازه دهید از خودم شروع کنم . قهرمان دوران کودکی من آمیتاباچان هنر پیشه بزرگ هندی ، و در دوران نوجوانی اسپارتاکوس برده رومی بود !

در قسمت نظرات بنویسید .  

  

شنبه 20 آذر ماه سال 1389

مختارنامه

یادآوری : مختارنامه را از زاویه دوربین داوود میرباقری ببینید وگرنه مجبورید برای شنیدن یکی از زیباترین داستانهای صدر اسلام ( البته اگر علاقه مندید ) صفحات زیادی از کتب تاریخی را ورق بزنید !

به عنوان مقدمه عرض می کنم که میرباقری تا به اینجای داستان توانسته به زیبایی قهرمان داستانش را پروبال دهد و به بیننده معرفی کند طوری که بیننده به شخصیت مختار نزدیک شده ، پابه پای او در طول داستان حرکت می کند و از این همراهی و دوستی احساس رضایت و لذت می کند .

در این خصوص باید بگویم شخصیت مختار طوری پرورده شده که مرا به یاد قهرمان قصه های قدیمی می اندازد ، از این حیث که او مردیست با سه عنصر دلبستگی در زندگی ؛ اسب . و شمشیر . وعشق ( زن ) . یعنی اگر بخواهی مختصات وجودی قهرمان داستانت را توصیف کنی می توانی از این سه عنصر یاد کنی . چنین مردی ایده آل هر مخاطب با هر نوع تفکریست .

او سرش به کار خودش است ، زراعت می کند و در عین حال طاغی و سرکش است ؛ مرد است ولی عشق به زن و به زندگی در او رنگ دارد ، پر رنگ است ؛ دست به شمشیر نمی برد ولی دیگران از این واهمه دارند : اگر او دست به شمشیر برد .

همین طور این داستان مرا بیشتر از هر چیز به یاد حسن صباح و کتاب خداوند الموت می اندازد ؛ نیز از این حیث که مختار فرصت طلب است ، شخصیتی اعجاب انگیز در تاریخ دارد ، وسرانجام اینکه حماسه می آفریند .

نکته ای که می خواهم اینجا مطرح کنم من باب روایات متناقض درمورد مختار و ادعای کذاب بودن او و ادعای امام زمان بودن از سوی اوست که مطرح شده و آن اینست که در زمان خواندن کتاب خداوند الموت و ماجراهای هیجان انگیز اسماعیلیان ، فکر می کردم در طول تاریخ افرادی کمابیش بوده اند که از اسم امام زمان (عج ) سوء استفاده می کردند و در جهت تحقق اهداف خود که لزوما اهداف شومی هم نبوده و اغلب در عصیان وطغیان در مقابل خلفای عباسی و حکومت های ظالم زمان بوده است ، عده ای معترض وجان بر کف و منتظر امام زمان را دور خود جمع می کردند و دست به قیام وحرکت های دادخواهانه میزدند. اما با مرور داستان مختار، این بار این طورتصور می کنم که در طول تاریخ هر از چندگاهی که دلاوری از میان توده مردم بلند میشده تا جلوی ظلم ظالم وجور حکام و زمام داران بی رحم زمانه را بگیرد ، بر او انگ می زدند که او خود را امام عصر می خواند و ادعای نبوت ویا امام عصر می کند ، و مثلا می خواهد انتقام خون حسین را بگیرد و یا می خواهد عدالت را برقرار کند . و اینگونه از سوی دستگاه حاکم مورد تخریب قرار می گرفته است .

 از این دو تونلی که توصیف کردم می شود به قضایای مختلفی در طول تاریخ که پر است از نگارش های مغرضانه و دارای جهت گیری ( حتی جهت گیری ناخود آگاه ) نگاه کرد . شخصیت های زیادی بوده اند که در طول ده ها و صدها سال به دلیل اینکه تاریخ نگاران و حکام آنها را از تونل خاصی و از زاویه دید خاصی که مقصود خودشان بوده ، مطرح کرده اند و در ذهن مردم به همان شکل نقش بسته اند . حتی مردمی که از نزدیک شاهد ماجرا بوده اند نیز به مرور دچار فراموشی شده اند و یا به گمان افتاده اند که شاید آنها نیز اشتباه می کردند . بسیار افراد مثبتی بوده اند که در طول زمان ، منفی معرفی شدند و یا گاهی خیانت کاران به مردم و به کشورشان بوده اند در حالیکه ، وطن پرست و قهرمان ملی لقب گرفته اند .

 لذا با تاکید بر اینکه به هیچ عنوان وظیفه تاریخ نمی بینم که در مورد جزئیات قضاوت کند و یا در مورد شخصیت ها جهت گیری کند ،که البته کار دشواری است ، قصد نهایی ام از نگارش این متن را اینگونه بیان می کنم که نباید سعی کنیم شخصیت ها را در دل تاریخ سیاه یا سفید کنیم . هیچ شخصیتی سیاه مطلق و یا سفید مطلق نیست و همه خاکستریند . اگر افراد را به همان شمایل خاکستری در طول تاریخ بررسی کنیم ، درک درستی از تاریخ خواهیم داشت و خواهیم توانست در شرایط کنونی زندگیمان نیز مسیر را درست تر انتخاب کنیم و الا سیاه یا سفید کردن افراد آنها را از دسترس ما دور خواهند کرد و نتیجه گیری از شنیدن داستان شان برایمان لوث خواهد بود . (مثلا تصور کنید که همه نتیجه گیری ها در مورد یک شخص منفی این خواهد بود که ؛ اینگونه نباشیم ! ویا مثلا اینگونه باشیم ! اما به این پرسش ها پاسخ نمی دهند : چرا ، چه زمانی، چگونه ،اگر این طور شد چه ؟) و تاریخ به هیچکدام از اینها پاسخ نمی دهد .

مختار ثقفی روایاتی را که از امام علی (ع) در مورد خود ، در خصوص انتقام گرفتن از خون امام حسین (ع) شنیده بود آویزه گوش قرار داد و با این انگیزه تصمیم به قیام بر علیه امویان گرفت .

ادامه ماجرا . . .  

  

یا منصور اَمِت !

جمعه 9 مهر ماه سال 1389

این وبلاگ سیاسی نیست !

قرار نبود این وبلاگ سیاسی شود ، اما شنیدم از آقای مکارم شیرازی که گفته بود : کوروش اگر می توانست شاه را نجات می داد ، این نادرست است که ما به جای مکتب عاشورا و امام حسین ،که این انقلاب به مدد ایشان به ثمر نشسته به سراغ کوروش کبیر برویم .

خواستم به ایشان بگویم اولاُ ما از کوروش کبیر انتظار معجزه نداریم و مدد نمی خواهیم . فقط به داشتن چنین اجدادی افتخار می کنیم و دوست داریم آن را به جهانیان هم نشان دهیم . در ثانی دیدیم کسانی را که در این حکومت دم از اسلام و مکتب عاشورایی می زدند ، چگونه دزد و قاتل زنجیره ای و جنایتکار کهریزک از آب در آمدند . دیدیم چه کسانی که دستشان به جان و مال و ناموس مردم در حکومت نایب امام زمان آلوده نیست !

آقای مکارم ! شما خواستید حکومت دینی برای مردم درست کنید ، اما به جای آن روح معنوی و زیبای دین را از آن گرفتید و از دین ابزاری ساختید که فقط در دست خود شماست و کسی حق نزدیکی به آن را ندارد و با این ابزار بر مردم حکومت می کنید . در چنین اوضاعی سر همان کوروش هخامنشی سلامت که 2000 سال است در خاک غنوده و منشور حقوق بشرش مایه مباهات جهان است ؛ وچه مظلوم است چهارده قرن پیامبری که امروز روز مبلغین دین عزیزش انسانهای کوته فکری هستند و همگان آنها را تئورسین های تروریسم می دانند .

بدانید دوستان ! منشور کوروش را از انگلستان به امانت گرفتند ، آن را در نمایشی تحقیر کردند و تحقیر خواهند کرد و دوباره برخواهند گرداند . حیف ! حیف ! 

 

   1      2      3      4      5      >>